حكيم ابوالقاسم فردوسى

1308

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

دو تخت از بر تخت پر مايه بود * ز گوهر بسى مايه بر مايه بود كهين تخت را نام بد ميش سار * سر ميش بودى بروبر نگار مهين تخت را خواندى لاژورد * كه هرگز نبودى برو باد و گرد سديگر سراسر ز پيروزه بود * به دو هرك ديديش دلسوزه بود ازين تا بدان پايه بودى چهار * همه پايه زرّين و گوهر نگار هر آن كس كه دهقان بد و زير دست * و را ميش سر بود جاى نشست سواران ناباك روز نبرد * شدندى بران گنبد لاژورد به پيروزه بر جاى دستور بود * كه از كدخداييش رنجور بود چو بر تخت پيروزه بودى نشست * خردمند بودى و مهتر پرست چو رفتى بدستورى رهنماى * مگر يافتى نزد پرويز جاى يكى جامه افكنده بد زرّبفت * برش بود و بالاش پنجاه و هفت بگوهر همه ريشه‌ها بافته * ز بر شوشهء زر برو تافته به دو كرده پيدا نشان سپهر * چو بهرام و كيوان و چون ماه و مهر ز كيوان و تير و ز گردنده ماه * پديدار كرده ز هر دستگاه هم از هفت كشور بروبر نشان * ز دهقان و از رزم گردنكشان بروبر نشان چل و هشت شاه * پديدار كرده سر تاج و گاه برو بافته تاج شاهنشهان * چنان جامه هرگز نبد در جهان بچين در يكى مرد بد بىهمال * همى بافت آن جامه را هفت سال سر سال نو هرمز فوردين * بيامد بر شاه ايران زمين ببرد آن كيى فرش نزديك شاه * گرانمايگان بر گرفتند راه بگسترد روز نو آن جامه را * ز شادى جدا كرد خودكامه را بران جامه بر مجلس آراستند * نوازندهء رود و مىخواستند همى آفرين خواند سركش برود * شهنشاه را داد چندى درود بزرگان برو گوهر افشاندند * كه فرش بزرگش همى خواندند [ داستان باربد رامشگر ] همى هر زمان شاه برتر گذشت * چو شد سال شاهيش بر بيست و هشت كسى را نشد بر درش كار بد * ز درگاه آگاه شد باربد به دو گفت هر كس كه شاه جهان * گزيدست رامشگرى در نهان اگر با تو او را برابر كند * ترا بر سر سركش افسر كند چو بشنيد مرد آن بجوشيدش آز * و گر چه نبودش به چيزى نياز ز كشور بشد تا بدرگاه شاه * همى كرد رامشگران را نگاه چو بشنيد سركش دلش تيره شد * به زخم سرود اندرو خيره شد بيامد بدرگاه سالار بار * درم كرد و دينار چندى نثار به دو گفت رامشگرى بر درست * كه از من بسال و هنر برترست نبايد كه در پيش خسرو شود * كه ما كهنه گشتيم و او نو شود ز سركش چو بشنيد دربان شاه * ز رامشگر ساده بر بست راه چو رفتى بنزديك او بار بد * همش كار بد بود و هم بار بد